قالب وردپرس
اسکناس یک میلیارد مارکی در آلمان جمهوری وایمار
تورم و اخلاق
5 فوریه, 2026
انبار نفت جنوب تهران - 17 اسفند 1404
از آیندۀ یک ساله تا آیندۀ چند ساعته
20 آوریل, 2026

سخنرانی مارکو روبیو در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۲۶

مارکو روبیو در کنفرانس امنیتی مونیخ 2026

مارکو روبیو در کنفرانس امنیتی مونیخ 2026

قبلاً در مطلب دیگری سخنرانی «مارک کارنی»، نخست وزیر کانادا در داووس را گذاشتم. کارنی در آن‌جا از پایان نظم جهانی مبتنی بر قواعد صحبت می‌کرد، غیرمستقیم امریکا را قدرت برتر می‌نامید و کانادا و اروپا را قدرت‌های میانی به حساب آورد. تلاش کارنی بر متحد کردن کانادا و اروپا در برابر امریکا بود. رویکردی غریب که از آن با عنوان «شکاف در دو سوی آتلانتیک» یاد می‌کنند.

درست چند هفته بعد، در کنفرانس امنیتی مونیخ، وزیر امور خارجۀ امریکا، مارکو روبیو، در یک سخنرانی نسبتاً مفصل اروپا را دعوت به اتحاد کرد. اما اتحادی از نوع جدید و مدنظر دولت مستقر امریکا. بعد از مرور مختصر تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم، رویکرد «جهانی شدن» در سایۀ لیبرال دموکراسی و کمرنگ شدن مرزها را صراحتاً «احمقانه» خواند.

این رویکرد از آن منظر جالب توجه است که جهانی شدن، گلوبالیسم، پیمان‌های تجارت آزاد و لغو تعرفه و تقسیم کار جهانی، رویکرد غالب «غرب» از بعد از فروپاشی شوروی بود.

بسیاری، خصوصاً رسانه‌های نزدیک به دمکرات‌ها و مخالف ترامپ، این سخنرانی را پیام رسمی MAGA به دنیا تلقی کرده‌اند. در ادامه، متن کامل سخنرانی را آورده‌ام.

مونیخ، آلمان
۱۴ فوریه ۲۰۲۶

بسیار سپاسگزارم. ما امروز به عنوان اعضای یک ائتلاف تاریخی – ائتلافی که جهان را حفظ کرد و تغییر داد – در این‌جا گرد هم آمده‌ایم. وقتی کار این کنفرانس در سال ۱۹۶۳ آغاز شد، در کشوری – در واقع، در قاره‌ای قرار داشت که علیه خودش تقسیم‌بندی شده بود. مرز میان کمونیسم و آزادی از دل آلمان گذر می‌کرد. نخستین حصارهای خاردار دیوار برلین فقط دو سال پیش از آن بر پا شده بود.

و فقط چند ماه پیش از برگزاری آن نخستین کنفرانس، پیش از آن که اسلاف ما برای نخستین بار در اینجا در مونیخ – دیدار کنند، بحران موشکی کوبا، جهان را در آستانه نابودی هسته‌ای قرار داده بود. حتی در زمانی که شعله‌های آتش جنگ جهانی دوم هنوز در اذهان آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها برافروخته بود، دیدیم که در آستانه یک فاجعه جهانی تازه قرار داریم – فاجعه‌ای که به طور بالقوه نوع تازه‌ای از ویرانی، آخرالزمانی‌تر و نهایی‌تر از هر چیز دیگری در تاریخ بشر بود.

در زمان برگزاری نخستین گردهمایی، کمونیسم شوروی در حال پیشروی بود. سرنوشت تمدن هزاران ساله غرب در هاله‌ای از ابهام قرار داشت. در آن زمان، پیروزی به هیچ عنوان قطعی نبود. ولی یک هدف مشترک ما را به پیش می برد. ما نه تنها برای آن چه علیه آن می‌جنگیدیم، بلکه برای آن چه برای آن می‌جنگیدیم، متحد شده بودیم. و اروپا و آمریکا به اتفاق هم پیروز شدند و یک قاره بازسازی شد. مردم ما به شکوفایی رسیدند. با گذشت زمان، بلوک‌های شرق و غرب دوباره یکپارچه شدند. یک تمدن بار دیگر کامل شد.

آن دیوار ننگین که این ملت را به دو بخش قسمت کرده بود فرو ریخت، و همراه با آن یک امپراتوری شر نیز فرو پاشید، و شرق و غرب دوباره یکی شدند. اما سرخوشی این پیروزی ما را به سوی یک توهم خطرناک پیش برد: این‌که ما، به قول معروف، وارد «پایان تاریخ» شده‌ایم؛ این که هر ملتی اکنون یک دموکراسی لیبرال خواهد بود؛ این که اکنون فقط پیوندهایی که از داد و ستد و بازرگانی شکل می‌گیرند، جایگزین ملیت می‌شوند؛ این که نظم جهانی مبتنی بر قانون – عبارتی که بیش از حد به‌کار رفته است – اکنون جایگزین منافع ملی می‌شود؛ و این که اکنون در جهانی بدون مرز زندگی خواهیم کرد که در آن، همه شهروند جهان می‌شوند.

این ایده‌ای احمقانه بود که هم طبیعت انسان و هم آموزه‌های بالغ بر پنج هزار سال تاریخ ثبت شده بشر را نادیده می‌گرفت. و این برای ما هزینه بسیار گزافی داشته است. در این توهم، درست در همان زمانی که برخی کشورها از اقتصادهای‌شان محافظت می‌کردند و به شرکت‌های‌شان یارانه می‌دادند تا اقتصاد ما را به شکل سازمان‌یافته تضعیف کنند، ما یک دیدگاه جزمی از تجارت آزاد و بدون قید و بند را پذیرفتیم. کارخانه‌های ما تعطیل شد و این به غیرصنعتی شدن بخش‌های بزرگی از جوامع ما، انتقال میلیون‌ها شغل کارگری و طبقه متوسط ​​به خارج از کشور، و واگذاری کنترل زنجیره‌های تأمین حیاتی ما به دشمنان و رقبای‌مان انجامید.

در حالی که بسیاری از کشورها با سرمایه‌گذاری در دولت‌های رفاهی عظیم، توانایی دفاع از خودشان را قربانی کردند، ما عنان حاکمیت ملی‌مان را به طور فزاینده‌ای به نهادهای بین‌المللی واگذار کردیم. این در حالی روی داد که دیگر کشورها در سریع‌ترین شکل ممکن در تاریخ بشر، در حال سرمایه‌گذاری روی توسعه نظامی بوده‌اند و در استفاده از قدرت سخت برای دستیابی به منافع‌شان تردیدی به خود راه نداده‌اند. در حالی که رقبای ما از نفت و زغال سنگ و گاز طبیعی و هر چیز دیگری – نه فقط برای تقویت اقتصادشان، بلکه برای استفاده از آنها به عنوان اهرمی علیه اقتصاد ما – بهره‌برداری می‌کنند، ما برای مماشات با یک فرقه اقلیمی، سیاست‌هایی را در زمینه انرژی بر خودمان تحمیل کرده‌ایم که مردم ما را فقیر می‌کند.

ما در راستای دستیابی به جهانی بدون مرز، درهای‌مان را به روی موج بی‌سابقه‌ای از مهاجرت گسترده باز کردیم؛ موجی که انسجام جوامع ما، تداوم فرهنگ ما، و آینده مردم ما را تهدید می‌کند. ما به همراه هم مرتکب این اشتباهات شدیم و اکنون، با هم، این را مدیون مردم‌مان هستیم که با این حقایق رو‌به‌رو شویم، رو به جلو برویم، و بازسازی کنیم.

در دوران ریاست جمهوری پرزیدنت ترامپ، ایالات متحده بار دیگر مسئولیت نوسازی و بازسازی را بر عهده خواهد گرفت. این امر با چشم‌اندازی از آینده‌ای غرورآفرین، مستقل، و حیاتی – به همان اندازه که گذشته تمدن ما را تشکیل می‌دهد – هدایت می‌شود. اگرچه ما آماده‌ایم چنان‌چه ضروری باشد این کار را به تنهایی انجام دهیم، اما ترجیح می‌دهیم و امیدواریم که این کار را همراه با شما دوستان‌مان در اروپا، انجام دهیم.

چرا که ما، یعنی ایالات متحده و اروپا، متعلق به یکدیگریم. آمریکا ۲۵۰ سال پیش بنیان نهاده شد، اما ریشه‌های آن مدت‌ها قبل در این قاره آغاز شده است. مردی که در کشور زادگاهم ساکن شد و آن را ساخت، با خاطرات و سنت‌ها و ایمان مسیحی اجداد خود به عنوان میراثی مقدس، با پیوندی ناگسستنی میان جهان کهن و نو، به سواحل ما رسید.

ما بخشی از یک تمدن هستیم – تمدن غرب. ما با ژرف‌ترین پیوندهایی که ملت‌ها می‌توانند به اشتراک بگذارند، به یکدیگر متصل هستیم؛ پیوندهایی که سده‌ها تاریخ، ایمان مسیحی، فرهنگ، میراث، زبان، تبار، و فداکاری‌های مشترک اجدادمان برای تمدن مشترکی که ما به ارث برده‌ایم، به وجود آمده‌اند.

و از همین رو است که ما آمریکایی‌ها شاید گاه در مشورت‌هایی که می‌دهیم کمی رک و صریح به نظر برسیم. از همین رو است که رئیس جمهور ترامپ، جدیت و عمل متقابل از سوی دوستان‌مان در اروپا را خواستار است. دوستان من! دلیلش این است که ما بسیار اهمیت می‌دهیم. ما به آینده شما و خودمان بسیار اهمیت می‌دهیم. اگر گاهی اوقات اختلاف نظری داشته باشیم، اختلاف نظرهای ما برخاسته از حس عمیق نگرانی ما در مورد اروپایی که با آن ارتباط داریم است. نه صرفا از لحاظ اقتصادی، نه صرفا از لحاظ نظامی. ما از لحاظ معنوی و فرهنگی در ارتباط هستیم. ما می‌خواهیم اروپا نیرومند باشد. ما باور داریم که اروپا باید نجات پیدا کند؛ چرا که دو جنگ بزرگ سده گذشته برای ما به مثابه یک یادآوری بی‌وقفه تاریخ است که نشان می‌دهد سرنوشت ما در نهایت با سرنوشت شما در هم تنیده است و خواهد بود؛ چرا که ما می‌دانیم – [تشویق حضار] – چرا که ما می‌دانیم سرنوشت اروپا هرگز بی‌ارتباط به سرنوشت ما نخواهد بود.

امنیت ملی، که این کنفرانس عمدتاً در مورد آن است، صرفاً مجموعه‌ای از پرسش‌های فنی – مانند این که چه قدر در زمینه دفاعی هزینه می‌کنیم یا کجا و چگونه آن را مستقر می‌کنیم – نیست. این‌ها پرسش‌های مهمی هستند. البته که هستند. اما پرسش اساسی نیستند. پرسش اساسی که باید در آغاز به آن پاسخ دهیم این است که ما دقیقاً از چه چیزی دفاع می‌کنیم؟ چرا که ارتش‌ها برای مسائل انتزاعی نمی‌جنگند. ارتش‌ها برای مردم می‌جنگند. ارتش‌ها برای ملت‌ها می‌جنگند. ارتش‌ها برای یک سبک زندگی می‌جنگند. و این چیزی است که ما از آن دفاع می‌کنیم: تمدن بزرگی که دلایل فراوانی برای بالیدن به تاریخش و اطمینان به آینده‌اش دارد و می‌خواهد همیشه بر سرنوشت اقتصادی و سیاسی خود مسلط باشد.

اینجا در اروپا بود که ایده‌هایی که بذر آزادی را کاشتند و جهان را دگرگون کردند، زاده شدند. اینجا در اروپا بود که جهان – که حاکمیت قانون، دانشگاه‌ها، و انقلاب علمی به جهان عرضه شد. این قاره بود که نبوغ موتسارت و بتهوون، دانته و شکسپیر، میکل‌آنژ و داوینچی، بیتلز و رولینگ استونز را به وجود آورد. و اینجا است که سقف‌های قوسی‌شکل کلیسای سیستین و برج‌های بلند کلیسای جامع بزرگ کلن، نه تنها گواه شکوه گذشته ما و ایمان به خداوندِ الهام‌بخش این شگفتی‌ها هستند، بلکه از شگفتی‌هایی که در آینده در انتظار ما است، خبر می‌دهند. اما تنها در صورتی می‌توانیم با هم کار تجسم و شکل‌دهی به آینده اقتصادی و سیاسی خود را آغاز کنیم که از گذشته خود پشیمان نباشیم و به این میراث مشترک ببالیم.

صنعت‌زدایی اجتناب‌ناپذیر نبود. این یک انتخاب آگاهانه در عرصه سیاست‌گذاری بود، یک اقدام اقتصادی چند دهه‌ای که ملت‌های ما را از ثروت، ظرفیت تولید، و استقلال‌شان محروم کرد. و از دست دادن حاکمیت ما بر زنجیره تأمین‌مان تابعی از یک نظام بازرگانی جهانی شکوفا و سلامت نبود. این ابلهانه بود. این یک تحول ابلهانه، اما داوطلبانه، در اقتصاد ما بود که ما را در زمینه نیازهای‌مان به دیگران وابسته کرد و در برابر بحران به طرز خطرناکی آسیب‌پذیر کرد.

مهاجرت گسترده یک نگرانی حاشیه‌ای و کم‌اهمیت نبوده و نیست. این بحرانی بوده و همچنان هست که جوامع را در سراسر غرب دگرگون و بی‌ثبات می‌کند. ما می‌توانیم به اتفاق هم اقتصادهای‌مان را دوباره صنعتی کنیم و ظرفیت‌مان را برای دفاع از مردم‌مان بازسازی کنیم. اما کار این اتحاد تازه نباید صرفا روی همکاری‌های نظامی و بازپس‌گیری صنایع گذشته متمرکز باشد. این کار باید همچنین بر پیشبرد منافع مشترک و مرزهای تازه، رهاسازی نبوغ، خلاقیت، و روحیه پویای ما برای ساختن سده جدید غربی متمرکز باشد. مسافرت‌های فضایی تجاری و هوش مصنوعی پیشرفته؛ اتوماسیون صنعتی و تولید انعطاف‌پذیر؛ ایجاد یک زنجیره تأمین غربی برای مواد معدنی حیاتی که در برابر باج‌خواهی سایر قدرت‌ها آسیب‌پذیر نباشد؛ و تلاشی یکپارچه برای رقابت بر سر سهم بازار در اقتصادهای کشورهای جنوبی جهان. ما به اتفاق هم نه تنها می‌توانیم کنترل صنایع و زنجیره‌های تأمین خود را باز پس بگیریم، بلکه همچنین می‌توانیم در مناطقی که تعریف‌کننده سده بیست و یکم هستند، پیشرفت کنیم.

اما ما باید کنترل مرزهای ملی‌مان را نیز به دست آوریم. کنترل این موضوع که چه کسی و چه تعداد افراد وارد کشورهای ما می‌شوند، ابراز بیگانه‌هراسی نیست. نفرت نیست. این اقدامی اساسی در زمینه حاکمیت ملی است. و انجام ندادن آن فقط به معنای عدول از انجام یکی از بنیادی‌ترین وظایف ما در قبال مردم‌مان نیست. این یک تهدید فوری برای بافت جوامع ما و بقای خود تمدن ما است. در نهایت، ما دیگر نمی‌توانیم به اصطلاح نظم جهانی را در اولویتی برتر از منافع حیاتی مردم و ملت‌های‌مان قرار دهیم. ما نیازی نداریم نظام همکاری بین‌المللی را که خودمان ساخته‌ایم کنار بگذاریم و نیازی نداریم نهادهای جهانی نظم قدیمی را که با هم ساخته‌ایم برچینیم. اما این‌ها باید اصلاح شوند. این‌ها باید بازسازی شوند.

برای نمونه، سازمان ملل متحد هنوز توانایی بالقوه عظیمی دارد که به ابزاری برای خیر در جهان تبدیل شود. اما ما نمی‌توانیم این را نادیده بگیریم که این سازمان امروز در زمینه مهم‌ترین مشکلات فراروی ما، هیچ پاسخی ندارد و عملاً هیچ نقشی ایفا نکرده است. [سازمان ملل] نتوانست جنگ غزه را حل و فصل کند. بلکه این رهبری آمریکا بود که اسیران را از دست آن وحشی‌ها آزاد کرد و آتش‌بسی شکننده را به ارمغان آورد. [سازمان ملل] جنگ اوکراین را حل و فصل نکرده بود. صرف آوردن دو طرف به پای میز مذاکره در تلاش برای دستیابی به صلحی که هنوز هم دست نیافتنی است هم تنها به لطف رهبری آمریکا و مشارکت با بسیاری از کشورهایی که امروز اینجا حضور دارند، میسر شد.

سازمان ملل در مهار برنامه هسته‌ای … [ایران] هم ناتوان بود. دستیابی به این مهم مستلزم پرتاب دقیق ۱۴ فروند بمب توسط بمب‌افکن‌های بی-۲ آمریکا بود. [سازمان ملل] نتوانست تهدید یک دیکتاتور تروریست قاچاقچی مواد مخدر در ونزوئلا علیه امنیت ما را برطرف کند. بلکه این نیروهای ویژه آمریکایی بودند که این مجرم فراری را به پیشگاه قانون آوردند.

در یک جهان بی‌نقص، همه این مسائل و موارد دیگر می‌بایست توسط دیپلمات‌ها و قطعنامه‌های قاطع حل و فصل می‌شد. اما ما در یک جهان بی‌نقص زندگی نمی‌کنیم و نمی‌توانیم به کسانی که آشکارا و علنی شهروندان‌مان را تهدید می‌کنند و ثبات جهانی ما را به مخاطره می‌اندازند، اجازه دهیم که پشت مفاهیم انتزاعی قوانین بین‌المللی – قوانینی که خودشان مدام آنها را نقض می‌کنند پنهان شوند.

این مسیری است که رئیس جمهور دونالد ترامپ و ایالات متحده در پیش گرفته‌اند. این مسیری است که ما از شما در اروپا می‌خواهیم در آن به ما بپیوندید. این مسیری است که در گذشته هم همراه با هم پیموده‌ایم و امیدواریم دوباره با هم بپیماییم. غرب تا پیش از پایان جنگ جهانی دوم، برای مدت پنج قرن در حال گسترش بود – مبلغان مذهبی آن، زائرانش، سربازانش، و کاشفانش از سواحل آن راهی می‌شدند تا از اقیانوس‌ها بگذرند، در قاره‌های جدید ساکن شوند، و امپراتوری‌های پهناوری را که در سراسر جهان گسترش می‌یافت، بسازند.

اما در سال ۱۹۴۵، غرب برای نخستین بار از زمان کلمب، در حال کوچک شدن بود. اروپا ویران شده بود. نیمی از آن پشت پرده آهنین می‌زیست و به نظر می‌رسید که بقیه نیز به زودی از همان راه پیروی خواهند کرد. امپراتوری‌های بزرگ غربی وارد افولی مرگبار شده بودند؛ افولی که با انقلاب‌های کمونیستی بی‌خدایی و قیام‌های ضداستعماری که سبب دگرگونی جهان می‌شدند و داس و چکش سرخ را در سال‌های آینده بر پهنه‌های گسترده‌ای از نقشه ترسیم می‌کردند، تسریع شده بود.

در آن زمان، مانند اکنون، بسیاری به این باور رسیده بودند که عصر سلطه غرب به پایان رسیده است و آینده ما قرار است پژواک کم‌رنگ و کم‌رمقی از گذشته ما باشد. اما اسلاف ما به اتفاق هم تشخیص دادند که زوال یک گزینه است و آنها از انتخاب این گزینه خودداری کردند. این کاری است که ما قبلاً یک بار با هم انجام دادیم، و این کاری است که پرزیدنت ترامپ و ایالات متحده می‌خواهند اکنون دوباره، به همراه شما، انجام دهند.

به همین دلیل است که ما نمی‌خواهیم هم‌پیمانان‌مان ناتوان باشند؛ چرا که این، ما را ضعیف‌تر می‌کند. ما هم‌پیمانانی می‌خواهیم که قادر باشند از خود دفاع کنند تا هیچ دشمنی هرگز وسوسه نشود که بخواهد توان جمعی ما را بیازماید. از این رو است که ما نمی‌خواهیم هم‌پیمانان‌مان در قید و بند احساس گناه و شرم باشند. ما هم‌پیمانانی می‌خواهیم که به فرهنگ و میراث خود ببالند، درک کنند که ما میراث‌داران همان تمدن باعظمت و شریف هستیم، و همراه با ما، مایل و قادرند که از آن دفاع کنند.

به همین دلیل است که ما نمی‌خواهیم هم‌پیمانان به جای این‌که به آن چه برای اصلاح وضع موجود نابسامان لازم است بیاندیشند، آن را توجیه کنند؛‌ چرا که ما در آمریکا هیچ علاقه‌ای نداریم که نگهبانان مودب و منظم افول مدیریت‌شده غرب باشیم. ما خواستار جدایی از یک دوستی قدیمی نیستیم، بلکه به دنبال احیای آن و تجدید بزرگترین تمدن تاریخ بشر هستیم. آن چه ما می‌خواهیم، اتحادی احیا شده است که درک کند عامل بیماری جوامع ما نه تنها مجموعه‌ای از سیاست‌های بد، بلکه بیماری ناامیدی و رضایت‌مندی کاذب است. اتحادی که ما می‌خواهیم، اتحادی است که به دلیل ترس – ترس از تغییرات اقلیمی، ترس از جنگ، ترس از فناوری – فلج نشده و به انفعال کشیده نشده باشد. بلکه به جای آن ما اتحادی می‌خواهیم که جسورانه به سوی آینده بشتابد. و تنها بیم ما، شرمساری از این بابت است که نتوانیم سرزمین‌های‌مان را برای فرزندان‌مان سرافرازتر، قدرتمندتر، و ثروتمند‌تر به یادگار بگذاریم.

ائتلافی آماده برای دفاع از مردم‌مان، محافظت از منافع‌مان، و حفظ آزادی عملی که به ما اجازه می‌دهد سرنوشت‌مان را شکل دهیم؛ نه ائتلافی که برای اداره یک نظام رفاهی در سطح جهانی و جبران گناهان ادعایی نسل‌های گذشته وجود دارد. ائتلافی که اجازه نمی‌دهد قدرتش به سیستم‌هایی خارج از کنترلش واگذار شود، محدود شود، یا تابع آنها شود؛ ائتلافی که برای امور ضروری و حیاتی حیات ملی خود به دیگران وابسته نباشد؛ ائتلافی که با تظاهرگری مودبانه نگوید که سبک زندگی ما تنها یکی از سبک‌های زندگی متعدد است و قبل از هر اقدامی اجازه می‌گیرد. مهم‌تر از همه، ائتلافی مبتنی بر این شناخت که ما، غرب، با هم به ارث برده‌ایم؛ آن چه با هم به ارث برده‌ایم چیزی بی‌مانند، متمایز، و غیرقابل جایگزینی است؛ چرا که این، در نهایت، پایه و اساس پیوند دوسوی اقیانوس اطلس است.

وقتی ما به اتفاق هم این‌گونه عمل کنیم نه تنها به بازیابی یک سیاست خارجی معقول کمک خواهیم کرد، بلکه این اقدام درک واضح‌تری از خودمان را به ما باز خواهد گرداند. این امر جایگاهی را در جهان احیا خواهد کرد و با انجام این کار، سبب نفی و بازدارندگی نیروهای حذف تمدن، که امروزه هم آمریکا و هم اروپا را تهدید می‌کنند، خواهد شد.

بنابراین، در دورانی که عناوین خبری پایان دوران فراآتلانتیک را اعلام می‌کنند، بگذارید برای همه روشن و آشکار شود که این نه هدف ما و نه آرزوی ما است؛ چرا که برای ما آمریکایی‌ها، خانه ما ممکن است در نیمکره غربی باشد، اما ما همیشه فرزند اروپا خواهیم بود. [تشویق حضار]

ماجرای ما با یک کاوشگر ایتالیایی آغاز شد؛ کسی که ماجراجویی‌اش در دل ناشناخته‌های بزرگ برای کشف جهانی نو، مسیحیت را به قاره آمریکا آورد و افسانه‌ای شد که تخیل ملت پیشگام ما را شکل داد.

نخستین مستعمره‌های ما توسط مهاجران انگلیسی ساخته شد؛ مهاجرانی که ما نه تنها زبانی که به آن صحبت می‌کنیم، بلکه تمام نظام سیاسی و حقوقی‌مان را مدیون آنها هستیم. سرزمین‌های مرزی ما توسط اسکاتلندی‌ها-ایرلندی‌ها شکل گرفت – آن قبیله‌ مغرور و خوش‌قلب تپه‌های اولستر که دیوی کراکت و مارک تواین و تدی روزولت و نیل آرمسترانگ را برای ما به ارمغان آورد.

کشاورزان و صنعتگران آلمانی سرزمین مرکزی بزرگ غرب میانه ما را ساختند . آنها دشت‌های خالی را به یک نیروگاه کشاورزی جهانی تبدیل کردند و از قضا کیفیت آبجوی آمریکایی را به طرز چشمگیری بهبود بخشیدند. [خنده حضار]

گسترش ما در داخل کشور، مسیر تاجران و کاوشگران خز فرانسوی را دنبال کرد: همان که اتفاقاً نام‌هایشان هنوز هم زینت‌بخش تابلوهای خیابان‌ها و نام شهرها در سراسر دره می‌سی‌سی‌پی است. اسب‌های ما، مزارع ما، مسابقات رودیو ما، همه آن داستان عاشقانه کهن‌الگوی کابویی که مفهوم غرب آمریکا را شکل داد – همه در اسپانیا متولد شدند. و بزرگترین و نمادین‌ترین شهر ما پیش از آن که نیویورک نامیده شود، نیو آمستردام نام داشت.

آیا می‌دانید که در سالی که کشور من تأسیس شد، لورنزو و کاتالینا جرالدی در کازاله مونفراتو در پادشاهی پیدمونت-ساردینیا زندگی می‌کردند؟ خوزه و مانوئلا رینا در سویل اسپانیا زندگی می‌کردند؟ نمی‌دانم آنها در مورد ۱۳ مستعمره‌ای که استقلال‌شان را از امپراتوری بریتانیا به دست آورده بودند، چه می‌دانستند؛ اما چیزی که از آن مطمئنم این است: آنها هرگز نمی‌توانستند تصور کنند که ۲۵۰ سال بعد، یکی از نوادگان مستقیم آنها امروز به عنوان دیپلمات ارشد آن ملت نوپا، به این قاره بازگردد. با این حال، من اینجا هستم و داستان خودم به من یادآوری می‌کند که هم تاریخ ما و هم سرنوشت ما، همیشه به یکدیگر پیوند خورده خواهد بود.

ما پس از دو جنگ جهانی ویرانگر، همراه با هم قاره‌ای درهم شکسته را بازسازی کردیم. وقتی دیدیم که پرده آهنین بار دیگر ما را از هم جدا کرده است، غرب آزاد با مخالفان شجاعی که علیه استبداد در شرق برای شکست کمونیسم شوروی مبارزه می‌کردند، دست در دست هم گذاشتند. ما علیه یکدیگر جنگیدیم، سپس آشتی کردیم، بعد جنگیدیم، و پس از آن دوباره آشتی کردیم. ما در میدان‌های نبرد از کاپیونگ تا قندهار، در کنار هم خون دادیم و جان سپردیم.

من امروز اینجا هستم تا کاملا روشن کنم که آمریکا در حال ترسیم مسیر قرن تازه‌ای از رفاه است و ما بار دیگر می‌خواهیم این کار را با شما، هم‌پیمانان گرامی و قدیمی‌ترین دوستان‌مان، انجام دهیم. [تشویق حضار]

ما می‌خواهیم این کار را همراه با شما، با اروپایی که به میراث و تاریخش می‌بالد، انجام دهیم. با اروپایی که روحیه آفرینش آزادی دارد؛ همان روحیه‌ای که کشتی‌ها را به دریاهای ناشناخته فرستاد و تمدن ما را به وجود آورد. با اروپایی که از ابزار لازم برای دفاع از خود و اراده لازم برای بقا برخوردار است. ما باید به آن چه در قرن گذشته با هم به دست آوردیم افتخار کنیم، اما اکنون باید با فرصت‌های قرن تازه روبرو شویم و آنها را بپذیریم؛ چرا که دیروز تمام شده است، آینده گزیرناپذیر است و سرنوشت مشترک انتظارمان را می‌کشد. سپاسگزارم. [تشویق حضار]

منبع برای مطالعۀ متن اصلی و تماشای ویدیوی سخنرانی: سایت وزارت خارجۀ امریکا

محمد اسدی
محمد اسدی
تحلیل‌گر کسب‌وکار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *