
انبار نفت جنوب تهران - 17 اسفند 1404
این اولین نوشتۀ من در سال ۱۴۰۵ هست. سالی که شروع غریبی داشت. در لحظات و روز آغازین سال، آدمها ناخودآگاه در فکر آینده هستند و برنامه میچینند برای انجام کارهای نکرده و هدفهای محقق نشدۀ سال قبل و البته نوشتن اهداف و برنامههایی برای سال جدید. این رفتار از چیزی ناشی میشود که به آن «امید» میگوییم. احساسی که ظاهراً در میان جانداران، فقط در گونۀ انسانی «تکامل» پیدا کرده.
نوروز ۱۴۰۵ مصادف بود با بیستویکمین روز جنگ. این سال را واقعاً، و نه به شکل نمادین، واقعاً با صدای بمب و شلیک ممتد پدافندهای تهران تحویل کردیم. از روز نهم اسفند، شنیدن صداهای انفجار در نقاط مختلف شهر و شنیدن خبرهای انفجار در شهرهای دیگر به روتین هر روزۀ همۀ ایرانیها تبدیل شده بود. در این شرایط و با تحویل سالی با این کیفیت، عنصر «امید» رسماً به حاشیه رفته بود. افق زمانی امیدمان حداکثر یک هفته بود و مراقب بودیم برای این مدت، «ذخیرۀ آب و غذا و شارژ پاوربانک» داشته باشیم.
این کوتاه شدن افق زمانی امید، ناگهانی هم نبود. چندین سال است که با شیبهای متغیر، گاهی تند و گاهی ملایم، دارد اتفاق میافتد. با خبر مذاکرات و هرچه مستقیمتر شدن آن در ابتدای سال قبل ملایم شد، با فرود اولین بمب در ۲۳ خرداد تند شد و با آتشبس بعد از آن افقی. با اتقاقات دیماه به شدت تند شد، بعد مذاکره و بعد دوباره جنگ. حالا که این پست را مینویسم در روزهای پایانی یک آتشبس دوهفتهای هستیم و کسی نمیداند تا یک ساعت آینده چه پیش خواهد آمد.
احتمالاً چون پیدایش «امید» در گونۀ انسانی تکاملی و تدریجی بوده، نابود شدن آن هم باید تدریجی باشد.
در چنین فضایی، هدفگذاری و برنامهریزی برای سال نیازمند سطح بالایی از خوشبینیست. آکادمیک هم اگر ببینیم، مینتزبرگ هم رویکرد emergence (ظهور) را به عنوان بدیل رویکردهای سنتیتر برنامهریزی استراتژیک، برای صنایعی ارائه کرد که عدم قطعیت و سرعت تغییرات در آنها بیشتر از افقهای شش ماهه و یکسالۀ برنامهریزیها بود. مینتزبرگ فضای این صنایع را شبیه به «حرکت در جادۀ مهآلود» توصیف میکند. در چنین مسیری صرفاً باید به قدمی که الآن برمیداریم فکر کنیم. چون نمیدانیم در فواصل دورتر از یک قدمی ما ادامۀ جاده است یا چاله یا اینکه جاده پیچیده و روبرو درّه است.
بیاطمینانی حاکم بر این روزها هم، مثل دود سیاه تصویر بالا، از همان جنس است. حتی شدیدتر و محاسبهناپذیرتر: چیزی که اقتصاددانها به آن بیاطمینانی بنیادی (radical uncertainty) گفتهاند.
پس فعلاً به «چه خواهد شد» فکر نمیکنم و تلاش میکنم برای روزمرهام کار بتراشم. به این امید که حاصل به هم پیوستن این روزمرهها، اگر تداوم یافت و به قدر کافی طولانی شد، جای پایی شود برای روزی که بتوان امید طولانیمدتتری داشت.
تعطیلات اجباری را بدون اینترنت و لپتاپ گذراندم. اینترنت بینالملل را از همان ساعت اول جنگ قطع کردند. سِرفیسم هم دو هفته بعد ناگهان خاموش شد و دیگر روشن نشد. تعمیرکاری هم در روزهای پایانی سال پیدا نشد و آن را هم کنار گذاشتم. شرایط اگرچه عصبیکننده بود اما فرصتی شد برای پناه بردن به کتاب کاغذی.
ذهنم را از همۀ کارهای قبل از جنگ و تکالیف احتمالی بعد از جنگ خالی کردم و به جان کتابخانهام افتادم برای خواندن کتابهایی که همیشه عذاب اهمالکاری نخواندنشان آزارم میداد.
محتوای چیزهایی که خواندم بماند برای پستهایی که برای مرور کتاب خواهم نوشت. اما فصل مشترک آنها این بود که همگی بخشی از یک «پروژۀ فکری» نویسنده یا مترجم یا ناشر آنها بودند. همین جرقهای شد برای فکر کردن به تعریف یک «پروژۀ فکری» برای خودم و جهت دادن به مطالعههای امسال حول آن.
برای فکر کردن به موضوع این پروژه، موضوعات مختلفی که در سالهای اخیر با آنها درگیر بودم را لیست کردم. چیزی شبیه به این شد:
اقتصاد کلان را اگر کنار بگذارم، بقیه موضوعاتی هستند که به خاطر شغلم بهطور روزمره با آنها مواجهم. عمیق شدن در هرکدام هم به هزینۀ مغفول ماندن بقیه خواهد بود. ناگزیرم برای همۀ آنها حداقل به میزان آشنایی و بهروز بودن وقت بگذارم.
اما موضوعی که به نظرم عمیق شدن در آن، برای ورود به هرکدام از موضوعات بالا بینش خوبی فراهم میکند خودِ تنظیمگری (Regulation) هست. تنظیمگری برای فعالان صنعت (بانکها، فینتکها، ارائهدهندههای خدمات پرداخت و…) چندان جذاب نیست. در ایران هم این بازیگران، جز بانکها، از تنظیمگر معمولاً مانعتراشی مقرراتی، کندی تصمیمگیری و از همه ناگوارتر، ورود به کسبوکار و اختلال بازار دیدهاند. در بعضی متون هم اشاره میکنند به اینکه تنظیمگری برای اقتصاد، مشخصاً بخش مالی، «شرّ لازم» است. اما همین گزاره را اگر منطقی فرض کنیم، حیاتی بودن تنظیمگری و ضرورت شناخت عمیقتر آن روشن میشود. اعمال یک شر لازم نیازمند این است که تنظیمگر بداند چقدر و چطور باید آن را اعمال کند تا هم به اهدافش برسد و هم صنعت در اثر آن نابود نشود.
بعداً راجع به آن و البته شکلدهی به چارچوب این پروژۀ فکری بیشتر مینویسم.
به امید طولانیتر شدن افق زمانی «امید» برای «همۀ» ایرانیان.
۳۱ فروردین ۱۴۰۵